أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
203
تجارب الأمم ( فارسى )
نعمان راهى شد و به جايگاه خود در حيره رفت و دو عدى نيز از هم جدا شدند و چنان كه گفتم از يك ديگر بيمناك بودند . [ نيرنگى از عدى اوس بر عدى زيد ] آنگاه ، عدى اوس مرينا به اسود گفت : - « اينك كه پيروز نشدهاى ، اين توانى كه كين خود را از اين معدّى كه با تو چنان كرده است ، بتوزى . به تو مىگفتم كه نيرنگ معدّيان هرگز نخوابد . گفتم با وى همداستان مشو ، ليك تو از من نشنيدى . » گفت : « اينك چه مىخواهى ؟ » گفت : « مىخواهم هر سودى را كه از آب و زمين بدست آرى به من بسپرى . » اسود همين كار كرد . عدى اوس خود نيز توانگر بود و باغ و زمين بسيار داشت . بارى ، روزى نبود كه پيشكشى و ارمغانى به نزد نعمان نفرستد . روزها گذشت و پيشكشهاى بسيارى از عدى اوس به درگاه نعمان رسيد و عدى اوس در نزد وى از گرامىترين مردم گرديد . هيچ كارى جز به راى عدى اوس نمىكرد و هر گاه نام عدى زيد در نزد نعمان بر زبان مىرفت عدى اوس مىستودش و برترىهاى وى بر مىشمرد و مىگفت : - « معدّى درست آن است كه نيرنگى و فريبى در وى باشد . » پيرامونيان نعمان همين كه پايگاه عدى اوس را در نزد نعمان چنين و الا ديدند ، يار او شدند و در پى او افتادند . وى آن گاه به ياران نزديك خود گفت : - « اگر ديديد كه در نزد شاه ، از عدى زيد به نيكى ياد كنم ، بگوييد : وى براستى چنين است ، ليك ، از دست او كسى نرهد . گويد كه شاه ( نعمان ) جز كارگزار وى نباشد و هم اوست كه نعمان را شاه كرده است . بارى ، از اين سخنان چندان بگفتند ، تا نعمان را بر عدى زيد خشمگين كردند . فزون بر اين ، نامهاى از زبان عدى به يكى از پيشكاران وى نوشتند و از خود ، چشمى بر او بگماشتند و چشم ، نامه را از پيك بگرفت و بياورد كه آن را كه به نزد نعمان بردند و نعمان از خواندن آن نامه سخت در خشم شد و به عدى زيد پيام داد كه : - « تو را سوگند دهم كه پيش من آيى ، كه براى ديدار تو بىتاب شدهام . »